شنبه 27مهر92(عید قربان در شمال)

سلام گل من.امروز اول هفته ست و ما آخر هفته پیش رفته بودیم شمال.آخر هفته پیش عروسی دختر دایی مامان بود. و تصمیم داشتیم که بریم.صبح زود چهار شنبه راه افتادیم. دایی ایرج اینا از شب قبل رفته بودن و حکایت از شلوغی جاده دادند و ما تصمیم گرفتیم از همون اول از جاده فیروز کوه بریم. جاده فیروز کوه هم شلوغ بود و تقریباً30/9صبح رسیدیم خونه باباحاجی. هوا خیلی خوب بود. صبحانه ای زدیم تو رگ.وقتی رسیدیم آمل شیرینی و یه کیک به اصرار دختر عسل خریدیم و سفارش دادیم روش رو بنویسند:بابا حاجی تولدت مبارک.دایی محمد اینا هم دیرتر راه افتادند و تقریباً یه 7ساعتی تو راه بودند و رسیدند. بعدازظهر هم به اتفاق خانواده یه تولد کوچیک برای بابا حاجی گرفتیم و کلی خوش گذشت. البته عکس هاش رو بعداً میزارم. یعنی هر وقت دایی محمد برام بفرسته.قابل توجه دایی جان
البته به این زودیا نمیشه چون سرش شلوغه و مسافرت در پیش داره. شبش همه رفتند عروسی یکی از فامیلا و ما موندیم خونه. آویسا خانوم هی بهونه دریا میگرفت و قرار شد و فردای اون روز ببریمش دریا.
دختر عسل این روزا خیلی تو حس بزرگا میره. و همش در حال نصیحت کردنه. باباش داشت براش کتاب می خوند یه دفعه کتاب رو از دست باباش کشید. باباش هم ژست ناراحتی گرفت. اونم رفت سمتش و گفت:بیا گریه نکن. بیا بگلم. عزیز جونم! بچه خوب نباید بی اجازه دست به وسایل بزنه! بیا نازت کنم تا خوب شی.من و کل خانواده شده بودیم این طوری


تو مهد اصطلاح مادر بزرگ بهش دادند.به خاطر همین کاراش
خاله ش میگفت: با آوا دوستش خیلی جوره و همش موهای آوا رو شونه میکنه و مثل مامانا مراقبشه.باید یه هزینه پرستار خصوصی از مهد بگیرم(قابل توجه مامان آوا
)
خلاصه آخر هفته با دایی جان محمد رفتید کنار دریا و کلی شن بازی کردی و شبش رفتیم عروسیه و اونجا هم کلی خوش گذروندی.البته بماند از شیطنت های شما در وسط دایره افرادی که در حال انجام حرکات موزون بودند،نشستن تو جایگاه عروس و داماد، گل کندن و کلاً در حال بالا و پایین پریدن و تا قیافه من رو میدیدی که جدی شدم لبات رو ورمیچیدی و میگفتی:مامانی!میشه منو بگل کنی!
ما هم صبح زود جمعه حرکت کردیم تا به ترافیک کزایی بر نخوریم و خداییش ساعت چهار و نیم صبح همت کردم بلند شدم(علی رغم دیر خوابیدن شب قبل به خاطر عروسی ) و 5 راه افتادیم و 8صبح خونه بودیم.
یه کار دیگه هم که جدیداً آویسا انجام میده. اینکه من و بابایی رو همزمان با دو دستش میگیره و میگه:همتون دوست دارم 
دیشب هم با بابایی رفتیم برایت لباس زیر بخریم. یه بابا اسفنجی دم در وایستاده بود . اولش رفتی سمتش اما تا دیدی قضیه جدی شده و میخوام ازت عکس بندازم. نزاشتی و انگار ازش میترسیدی.


دخترم این روزا خیلی کم غذا شده و فقط برنج خالی میخوره. نمیدونم چه کار کنم. یه ذره که جون میگیره از اون ور میافته
صبح هم تا 7:30تو ماشین خوابیدی و بعد هم سرحال رفتی تو کلاست. وقتی پر انرژی میری کلی شارژ میشم. مهربانم!دوستت دارم و روز خوبی برات آرزو میکنم با یه عالمه بوس



شنبه 27مهر92(عید قربان در شمال)
